به مناسبت پخش مجدد و مکرر فیلم اخراجی ها)
چند سال پیش که برای بار اول فیلم اخراجی ها را دیدم، هرچند بنظرم آمد که این فیلم حرف تازه ای برای گفتن نداشته باشد، اما شنیدن این حرفها از زبان ده نمکی برایم تازگی داشت و امیدوار شدم که کیمیای هنر و سینما روی آقای ده نمکی هم تاثیر گذاشته و او را مدافع تساهل و مدارا کرده است.
برداشت اولیه من این بود که پیام این فیلم، توصیه سعه صدر و تساهل و مدارا با اقشاری از جامعه است که هر چند سهمی در دفاع از میهن و نظام داشتند اما امروزه مورد غفلت قرار گرفته و به حاشیه رانده شده و یا حتی تحت عنوان اراذل و اوباش مورد بی مهری و برخوردهای خشونت آمیز قرار گرفته اند.
اما با نگاه عمیق تر به فیلم، عناصری را در آن یافتم که بی خود و بی جهت کنار هم قرار نگرفته اند بلکه یک منظومه فکری خاصی را نمایندگی می کنند.
(گلایه های یک دانشجوی جامعه شناسی)
خیلی وقتها که به فلسفه بعضی از عبادات و اعمال دینی فکر می کنم به این نتیجه می رسم که یکی از اهداف مهم این عبادات این است که زندگی روزمره و روتین ما را به هم بزنه تا کمی به خودمان بیاییم و از روزمرگی در بیاییم. بعنوان مثال نماز شب. اینکه وسط شب بیدار بشیم و در حالی که بقیه در خواب هستند ما عادت روزمره و همیشگی مان را به هم بزنیم و شب بیدار بمانیم و این خود فرصتی فراهم می آورد تا کمی بیاندیشیم و خودمان و محیط دور و برمان را به چالش بکشیم. یا مثلا روزه. در حالی که در یازده ماه دیگر سال به سه وعده غذایی عادت می کنیم و احساس می کنیم که قانون زندگی همین است و جز این نیست، یک ماه در سال همه این عادت ها را به کناری می گذاریم و یک شیوه دیگر زندگی را تجربه می کنیم.
عيد فطر در اهواز
نمي دونم تا حالا عيد فطر را در اهواز بوديد يا نه. اونجا عيد فطر يك حال و هواي خاصي داره. ما (يعني من و همسرم) هر سال عيد فطرها اهواز مي رفتيم اما امسال به دليل بچه دار شدن و از ترس مريض شدن بچه به دليل شلوغي ديد و بازديدهاي عيد، ترجيح داديم كه اهواز نريم و احتمالا حالا كه داريد اين مطلب را مي خونيد ما رشت باشيم. به بهانه تجديد خاطره عيد فطر در اهواز و به بهانه اينكه شما هم بدونيد كه اين روزها اونجا چه خبره تصميم گرفتم مطلبي درباره روزهاي عيد فطر در اهواز بنويسم.
تغییر و تحول جوامع، یک اصل انکارناپذیر است و همین امر اهمیت مطالعه جهت پیش بینی این تغییر و تحولات را ضروری می سازد. اما بدیهی است که پیش بینی، نیازمند داده و اطلاعات است. به همین دلیل است که امروزه با سرعت گرفتن روند تغییرات، تولید پایگاه های داده و بانک های اطلاعاتی در دستور کار جوامع مختلف قرار گرفته است.
از جمله منابع تولید داده و اطلاعات، انجام پیمایش های گسترده در سطح ملی است. اما انجام مطالعات پیمایشی همچون پدیده های مدرن دیگر نیز در ابتدای مطرح شدن در جامعه، با موانع و مخالفت هایی همراه می شود. درخصوص این موانع بسیار قلم فرسایی شده است و در این مقال اندک نیز قصد پرداختن به آنها را نداریم. اما مهمتر از عوامل مختلفی که در این خصوص مطرح شده است، انجام پیمایش ها و تولید داده و تداوم این امر در هر جامعه ای نیازمند سه شرط اساسی است که بصورت گذرا به آن خواهیم پرداخت.
چند روزی است که علوم انسانی دوباره خبرساز شده اند و بحث درخصوص نسبت علوم انسانی و جامعه ما بالا گرفته است. هرچند در بحث ها و صحبت ها از علوم انسانی بطور عام نام برده می شود اما با توجه به رخدادهای اخیر و نام نظریه پردازانی که این روزها نقل محافل و رسانه ها است، می توان گفت بحث اصلی بر سر جامعه شناسی و تا حدودی علوم سیاسی است. بنده هم بعنوان دانشجوی جامعه شناسی بیشتر از این منظر به موضوع خواهم پرداخت.
همه ما اهالی جامعه شناسی(اعم از اساتید و دانشجویان) با مطرح شدن اینگونه بحث ها آن هم در چنین اوضاعی دست و دلمان می لرزد و احساس نگرانی می کنیم. اما بنظر من طرح این موضوع فارغ از هیاهوها و جنجال های سیاسی، لازم است و حتی باید گفت ما اهالی علوم انسانی بطور عام و جامعه شناسی بطور خاص باید طرح این موضوع را به فال نیک بگیریم و و آن را دلیل نقش خطیر و مهم این علوم در جامعه بدانیم.
چرا طرح این موضوع لازم است؟
هرچند بحث درخصوص نسبت علوم انسانی و جامعه ما از بدو ورود این علوم به ایران شروع شده است اما می توان گفت حدود 30 سال پیش بود که این موضوع بطور جدی و بعنوان یکی از مسائل مهم آن هم در سطح کلیت یک نظام سیاسی مطرح شد. بیاد هم داشته باشیم که کارگزاران و کنشگران این میدان هم تنها سیاستمداران نبودند بلکه خیلی از اساتید و دانشجویان و دیگر چهره های علمی در طرح و پیگیری این موضوع موثر بوده اند. حاصل همه بحث ها سیاستی بود تحت عنوان انقلاب فرهنگی که هدف آن بازنگری در رشته ها و کتب علوم انسانی بود. غرض از طرح این مقدمه این بود که طرح مجدد موضوع «نسبت علوم انسانی و جامعه ما» بعد از 30 سال نشان می دهد که این موضوع یک مساله اساسی در جامعه ماست و پشت گوش انداختن آن تنها به تاخیر انداختن طرح مساله است. براستی ما بعنوان اهالی جامعه شناسی چه تلاشی در حل و یا پاسخ به این مساله داشته ایم. هرچند این موضوع در یک فضا و زمینه سیاسی طرح می شود اما باید پذیرفت که این مساله ماهیتا علمی و معرفت شناختی است و اولاترین افراد برای پرداختن به آن، اساتید و دیگر کنشگران عرصه علوم انسانی هستند. این موضوع نه تنها در جامعه ما بلکه حتی در خود جامعه غربی که موطن و خواستگاه این اندیشه هاست نیز همواره مورد بحث بوده است. روشن ترین و شاخص ترین مثال در این زمینه را می توان دیدگاه ها و نظریات فوکو در خصوص علوم انسانی ذکر کرد که پس از حدود بیش از یک قرن استیلای این علوم، آنها را به چالش کشیده و تردیدهای جدی ای را درخصوص نقش این علوم در جامعه مطرح کرد. نتیجه اینکه یکی از علل بی پاسخ ماندن این مساله اساسی که هر از چندگاهی بعنوان پاشنه آشیل علوم انسانی مطرح می شود، انفعال و بی تفاوتی خود اهالی علوم انسانی نسبت به این مساله است.
از سوی دیگر ممکن است از منظر یک استاد و یا یک دانشجو ضرورتی برای پاسخ قطعی به این مساله قائل نباشیم. اما اگر از منظر یک برنامه ریز و یک سیاستگذار به این موضوع نگاه بکنیم، خواهیم پذیرفت که در مقام برنامه ریزی و سیاستگذاری، وجود چنین مساله ای بسیار مشکل آفرین خواهد بود و آفت های زیادی را به دنبال خواهد داشت. یک فرد سیاستگذار در طراحی برنامه ها و سیاست های خود نیازمند پایه ها و اصولی پذیرفته شده است تا براساس آن ها برنامه ریزی کند. نمی شود در چند برنامه کلان و طولانی مدت جامعه، «توسعه» را به مفهوم آن در علوم انسانی ملاک برنامه ریزی قرار داد اما در برنامه ای دیگر، «تعالی» جانشین مفهوم توسعه شود و تمام برنامه ها و سیاست ها به تبع آن تغییر کند. بحث بر سر تایید مفهوم اول یا دوم نیست بلکه بحث بر سر بی تکلیفی برنامه ریزان و جامعه است. بنابراین از این منظر باید به برنامه ریزان و سیاستگذاران این حق را داد که اهالی علوم انسانی را خطاب قرار دهند. ما هم بعنوان اهالی علوم انسانی چنانچه به نقش مهم علوم انسانی در جامعه اعتقاد داشته باشیم و براین باور باشیم که علوم انسانی بویژه جامعه شناسی و علوم سیاسی پایه ها و مبانی مدیریت جامعه هستند، باید بدون هرگونه انفعالی برای ارائه یک پاسخ قانع کننده درخصوص «نسبت علوم انسانی و جامعه ما» بجای زانوی غم بغل کردن و غرولندهای محفلی، بصورت فعالانه وارد میدان شده و دیدگاه های خود را در این خصوص بیان کنیم. باید باور داشته باشیم که وظیفه یک جامعه شناس تنها فهم کنش های اجتماعی نیست بلکه کنش اجتماعی نیز از وظایف ما اهالی جامعه شناسی است.
تو این چند روز چند مطلب نوشتم درباره شباهت صدا و سیما و فیلم کارتونی تنکسی تاکسیدو(احتمالا هم سن و سالهای من بیاد دارند)، در باره صحبت آقای لاریجانی درخصوص مجلس بعنوان عامل بازدارنده دیکتاتوری و خنجر بغدادی، درباره اعتراض آقای توکلی به احمدی نژاد درخصوص تغییرات ساعات کاری در ماه رمضان و ضرب المثل «دنیا را آب برده / تو را خواب برده» و...اما از درج آنها در وبلاگ خودداری کردم. چون کمی حالت طنز داشتند و به نظرم با این روزها زیاد مناسبت نداشت. شاید در آینده این مطالب را با شما در میان خواهم گذاشت. البته چند روزی درباره مطلبی با موضوع «نسبت علوم انسانی و جامعه ما» دارم فکر می کنم. شاید تا شنبه آماده شده باشد. فعلا تا شنبه. در این شبها ما را از دعای خیرتان محروم نکنید.
چند شب پیش از سر بی حوصلگی و بی خوابی، تلویزیون را روشن کردم تا چشام گرم خواب بشه و بتونم به موقع برای سحری بیدار بشم. از قضا تلویزیون تکرار سریال اغما را پخش می کرد. احتمالا این سریال را بخاطر داشته باشید. این سریال ماه رمضان سال قبل پخش می شد و موضوع آن از این قرار بود که شیطان در لباس فردی به نام الیاس که از قضا فردی عارف مسلک بود بر دکتر پژوهان که فردی مذهبی بود ظاهر می شود و سعی می کند با وسوسه های مختلفی وی را به گناه بیندازد.
برای اینکه خودم را سرگرم کرده باشم، سعی کردم کل ماجرای آن سریال را در ذهنم مرور کنم. در همین حین که در افکار خودم غوطه ور بودم ، دیالوگ الیاس(ابلیس) و دکتر پژوهان مرا به خود جلب کرد. الیاس در تلاش بود دکتر را از عمل رایگان یک دختر بی بضاعت منصرف کند و استدلال های مختلفی برای او می آورد. اما دکتر در یک دو راهی قرار گرفته بود از یک طرف اصرار الیاس که از نظر دکتر پژوهان آدم عارفی بود و دستور او واجب الاطاعه و از سوی دیگر آبروی خود را در خطر می دید زیرا با خودداری از کمک به این دختر مورد ملامت همکاران خود قرار می گرفت. صحبتهای زیادی بین الیاس و دکتر رد و بدل شد ولی دکتر همچنان دو دل بود. وقتی الیاس(ابلیس) متقاعد کردن دکتر را دشوار دید، آخرین حربه را بکار برد: آقای دکتر شما برگزیده هستید و برگزیده بودن هم خیلی سخت است زیرا مجبور هستی دست به کارهایی بزنی که از نظر دیگران نادرست است. لزومی ندارد که شما به دیگران درباره کارهایی که انجام می دهی توضیح بدهی زیرا شما برگزیده هستی.
با شنیدن این دیالوگ بی اختیار اتفاقات اخیر در بازداشتگاه ها در ذهنم زنده شد. تصور این افراد در حین ارتکاب این جنایت ها و آنچه که در ذهنشان می گذرد برایم دشوار بود ولی شاید مرز بین ارتکاب و عدم ارتکاب این جنایت ها همین حس «برگزیده بودن» باشد. اما خیلی ساده انگارانه خواهد بود اگر فکر کنیم که این احساس به صورت آنی و در کوتاه مدت در افراد ایجاد شود. ریشه چنین احساس و تصوری را باید در مجالس برخی سخنرانان یافت که بویژه در سالهای اخیر بصورت آگاهانه و ناآگاهانه و بصورت مستقیم و غیر مستقیم چنین زمینه ای را فراهم کرده اند که نتیجه آن ایجاد حس برگزیده شدن در افرادی است که فکر می کنند بخاطر دو رکعت نماز خواندن باید از خدا طلبکار هم باشند. بنابراین با گرفتن و زدن چند نفر عنصر به اصطلاح خودسر(و سپردن آنها برای بازجویی و اعتراف به چند عنصر خودسر دیگر) کاری از پیش نمی رود. زیرا علت همچنان باقی است. در سریال اغما به ظرافت ابلیس در چهره یک فرد عارف مسلک(الیاس) ظاهر شده است. بنابراین بهتر است بجای اینکه در دور دستها و در شیاطین بیگانه دنبال علت ها باشیم، ابلیس درون الیاسمان را بشناسیم .
اما اگر بخواهیم کمی خوشبینانه تر به قضیه نگاه کنیم، می توانیم فرض کنیم که برخی صحبتها و سخنرانی ها، ناآگاهانه چنین پیامدهایی را به همراه داشته اند. اما آیا وقت آن نرسیده است که این پیامدها را درک کنیم و هر حرفی را به زبان نیاوریم. آیا با این استدلال می توانیم مسئولیت پیامدهای حرف هایی را که زده ایم و اندیشه هایی که تبلیغ کرده ایم را از خود سلب کنیم. حداقل کاری که می شود کرد این است که به خطرناک بودن این اندیشه ها اعتراف کنیم.
نمی دانم فیلم «طناب» اثر هیچکاک را دیده اید یا نه. واقعا هم از لحاظ هنری و هم از لحاظ محتوا یک شاهکار است. خلاصه ماجرای فیلم این است که چند دانشجو با تاثیر از اندیشه های استادشان مبنی بر تقسیم آدم ها به دو گروه برتر و پست و اینکه وجود آدمهای پست، انسانیت را بخطر می اندازد، دوست دیگرشان را که انحرافات جنسی(مفعول) داشت می کشند و بعنوان شاهکار خود برای استادشان تعریف می کنند. استاد از کار این دانشجوها برآشفته می شود و از اینکه اندیشه های او چنین پیامدی را به همراه داشته است خود را ملامت کرده و به آنها می گوید شما به چه حقی خود را انسان های برتر و آن دانشجو را یک آدم پست تشخیص دادید و حکم کشتن او را صادر کردید(نقل به مضمون). در نهایت این استاد، پلیس را خبر کرده و دانشجویان را به پلیس تحویل می دهد. اما نمی دانم آیا استاد هم تاوان اندیشه هایش را پرداخت یا خیر؟
پرده اول
نام گلسرخی را برای اولین بار در کلاس دوم دبیرستان از زبان معلم ادبیات شنیدم. درباره گلسرخی زیاد نگفت فقط شعر معروفش «تساوی» را خواند. سالها گذشت و من گلسرخی را فقط با همین شعر می شناختم تا اینکه تلویزیون بخشی از دفاعیات گلسرخی را پخش کرد. واقعا در آدم شور عجیبی می آفرید. مخصوصا وقتی که قاضی دادگاه به او گفت از خودت دفاع کن و گلسرخی در پاسخ گفت من برای دفاع از خودم اینجا نیامده ام بلکه برای دفاع از مردم ایران اینجا هستم(نقل به مضمون).
پرده دوم
تلویزیون را روشن می کنم. زیرنویس تلویزیون حکایت از پخش اعترافات ابطحی و عطریانفر و... میکرد. دفاعیات را که دیدم احساس متناقضی در من بوجود آمده بود. احساس ترحم، احساس تنفر، احساس پوچی و.... هیچ قضاوتی نمی توانستم بکنم. اگر ابطحی این است پس حرفهای قبلی او چیست؟ اگر ابطحی، ابطحی قبل از زندان است پس این حرفها چه معنی داشت؟
پرده سوم
با مقایسه این دو تجربه، این سوال برایم پیش می آید که چرا دیروز گلسرخی و امروز ابطحی و...؟ تفاوت در کجاست؟ پاسخ های زیادی به ذهنم خطور می کنند. اما سر جمع همه آنها این است که این تفاوت از دو حالت خارج نیست:الف) یا جامعه دیروز بگونه ای بود که بتواند افرادی همچون گلسرخی بپروراند و محصول جامعه امروز ما افراد مذبذب و باری به هر جهت باشند(آنهم در سطح نخبگان)؛ ب)یا اینکه شرایط دیگری تغییر کرده است.
حالت اول مبتنی بر یک تحلیل جامعه شناختی است. بدین ترتیب که افراد محصول جامعه خود هستند. در این تحلیل اگر جامعه تنها علت نباشد اما بی تردید یکی از مهمترین علل شکل گیری شخصیت افراد است. چلبی در جامعه شناسی نظم به نقل از مونچ می گوید«تشکل و رشد شخصیت در مراحل گوناگون جامعه پذیری و در برخورد با محیط اثباتی، اجتماعی و فرهنگی صورت می گیرد». و در ادامه براساس شرایط مختلف اجتماعی، فرهنگی و اثباتی، چند نوع شخصیت را از هم متمایز می کند. از میان این گونه های مختلف شخصیت دو گونه در برابر هم قرار می گیرند: شخصیت ابتدایی و شخصیت پیشرفته. فرد برخوردار از شخصیت ابتدایی، هدفمند نیست و از هویت فردی ضعیفی برخوردار است و نسبت به دیگران نیز احساس تعهد نمی کند. در مقابل، فرد دارای شخصیت پیشرفته از هویت فردی و تعهد جمعی قوی برخوردار است.
چلبی در ادامه شرایط رشد شخصیت پیشرفته را برمی شمرد و یکی از این شرایط را اینگونه بیان می کند: [در جامعه ای شخصیت پیشرفته رشد می کند که] جامعه کل از نوعی اجتماع بهره مند باشد بطوری که در آن میزان اختلالات نمادی، هنجاری، رابطه ای و توزیعی حداقل باشند و یا در حال کاهش باشند.
اگر این تحلیل را بپذیریم، باید اقرار کنیم که جامعه ما دچار یک پسرفت شده است. جامعه ای که افرادی همچون گلسرخی پرورش می داد(فارغ از ارزش گذاری در خصوص باورها و اعتقادات آنها)، امروز به جامعه ای تبدیل شده است که افرادی تولید می کند که باور و عقیده خاصی نداشته باشند و با کمترین فشاری از اعتقادات خود برمی گردند و اظهار پشیمانی می کنند و همه گذشته خود را زیر سوال می برند. در این صورت خرده ای بر ابطحی و دیگران نیست بلکه خرده باید بر جامعه ای گرفت گه چنین شخصیتهایی می پروراند. شخصیتهایی که نه برای هویت فردی خویش احترامی قائلند و نه تعهدی نسبت به دیگران دارند.
اما پذیرش این تحلیل برایم سخت و هولناک است. مگر می شود پس از یک انقلاب بزرگ و یک انقلاب فرهنگی گسترده، جامعه ما چنین پسرفتی کرده باشد. اگر این چنین است کجای کار اشتباه بود و در کجا باید تجدیدنظر کنیم؟
ناگزیر به حالت دوم روی می آورم که مبتنی بر یک تحلیل عوامانه است. تحلیلی که همه ما در کوچه و بازار بارها شنیده ایم. پاسخ این است: شرایطی تغییر کرده است. شرایطی که در آن گلسرخی دفاع کرد با شرایطی که در آن ابطحی لب به اعتراف گشود متفاوت است. به قول آقای عطریانفر اگر آقای مهاجرانی هم در این شرایط بود دچار چنین تحولی می شد.
حالا من مانده ام و این دو تحلیل.
چندسالی است که هرروز صبح اولین کاری که می کنم این است که به شما سر بزنم و از احوالات و گفته هایتان باخبر شوم. اما تا حالا تصمیم نگرفته بودم که خونه ای در همسایگی شما اختیار کنم.
ولی حالا چرا؟
چند روزی است که به این نتیجه رسیدم که دنیای واقعی برای گفتن بعضی حرفها خیلی تنگه. چند روزی است که بعضی حرفها و بعضی مطالب مثل خوره افتادن به جونم و نمی دونم چرا حتی با گفتنشون به دو سه نفر هم راحت نمی شم. اینجاست که تصمیم گرفتم که من هم توی این دنیای بیکران مجازی، یک آلونکی برای خودم دست و پا کنم و بدون اینکه مزاحم کسی بشم، گهگاهی چیزهایی بنویسم.
اما چرا یومیات؟
در اهواز که بودیم در مسجد محل ما روحانی باذوقی بود که همه ما از مجالست با اون لذت می بردیم. در یکی از جلسات قرآن که دور هم نشسته بودیم، یکی از حاضرین حدیثی را از بحارالانوار نقل کرد که مضمونش مورد قبول حضار نیفتاد. اما او با این استدلال که این حدیث از بحارالانوار نقل شده است بر صحت حدیث تاکید می کرد. تا اینکه آن روحانی باذوق گفت آقا از اسم کتاب مشخصه که همه چیز میشه توش پیدا کرد. توی دریا هم گل و لای هست هم مرجان و مروارید. حالا غرض از بیان این خاطره اینست که اسم وبلاگ را گذاشتیم یومیات که بشود همه چیز توش نوشت. از مشاهدات روزانه تا تحلیل ها و خبرها و....